مطالب زیبا و پر محتوا
مطالب زیبا و پر محتوا
با خدا باش تا دنیا برای تو باشد 
خبرنامه
نظر سنجی
شما خواهان چه مطالبی در وبلاگ هستید؟





دوستان
خبر نامه

برای عضویت در خبرنامه

بر روی لینک زیر کلیک

نمایید:

"عضویت در خبر نامه"

Delivered by FeedBurner



اتاق گفتگو

پروردگارا 

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

    

 

یادم باشد حرفی نزنم به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم دل کسی بلرزد
خطی ننویسم آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

 


 




طبقه بندی: پدر، مادر، شعر، عکس، عشق، مناجات، داستان کوتاه، مطالب زیبا، داستان واقعی، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان کوتاه و پند آموز، داستانک، داستان احساسی و غمگین، مطالب جالب، مطالب خواندنی،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
نظرات
             

چه سخت است اشک ریختن وقتی لحظه های تلخ دوری را به تصویر می کشد و چه سخت است داغ قلبی که از جدایی همیشگی شکسته باشد.


خداوند مهربان درگذشتگان را مورد رحمت و مدد خود قرار دهد و برای بازماندگان و دردمندان از خداوند عالمیان صبر و آرامش را آرزومندیم.


دل های ما شریک غم های شماست.



طبقه بندی: متفرقه،
برچسب ها: آذربایجان، مردم آذربایجان، زلزله دیدگان، زلزله دیدگان آذربایجان، غم، رحمت خداوند، تسلیت،
[ دوشنبه 23 مرداد 1391 ] [ 02:55 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
                 

ای دل! شدی سنگ صبوری برای همه.
همیشه شریک دردهایشان بودی و همنشین دل خرابشان..
همیشه لحظه های تنهایشان با تو تقسیم می شد و بغض های گلوگیرشان با گریه بر شانه های تو جاری می شد.  
ولی کاش می دانستند درد تو کمتر نیست، حال تو بهتر نیست..
کاش می توانستی فریاد زنی که تنهایی درد دارد و چه سخت است..
اما ملالی نیست!
شاید، شاید قسمتت این بود.
درد کشیده باشی تا بفهمی حال دلی را که درد امانش را بریده و بفهمی نگفته هایی را که پشت سنگینی یک بغض پنهان مانده.


 ********************

خدایا تنها مگذار دلی را که هیچکس دردش را نمی فهمد،
 چرا که خود می دانی چه سخت است تنهایی.



(مهرداد)



طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: تنهایی، دل، سنگ صبور، درد، بغض، قسمت تنهایی،
[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 04:17 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
    

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن، پسر را از خواب بیدار کرد.
پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع، شب تو مرا از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.
صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت…
                            ولی مادر دیگر در این دنیا نبود...



طبقه بندی: داستان کوتاه، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: عشق مادری، محبت مادری، شمع نیمه سوخته، مادر، matalebe ziba،
[ چهارشنبه 31 خرداد 1391 ] [ 09:33 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
    

عید مبعث بر شما

عزیزان

مبارک باد





طبقه بندی: متفرقه،
برچسب ها: عید مبعث مبارک، مبعث، محمد رسول الله (ص)، منادی توحید،
[ دوشنبه 29 خرداد 1391 ] [ 12:01 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
                                                      

پدر عزیزم، امروز سالروز توست روزی که یادآور گذشت سالهای شیرین زندگیست. 
یاد سالهایی که دوران کودکیم با وجود تو زیبا شد و خاطرات خوش زندگیم در کنار تو شکل گرفت...
پدرم باور کن گاهی دنیا برایم خیلی کوچک می شود آن لحظه ای که لرزش دستانت، گذر سخت روزها را برای من متذکر می شود، روزهایی که مثل شمع در تنهایی خود می سوختی تا روزگار به کام ما خوش باشد.
نمی دانی برایم چه سخت است وقتی می شنوم که با خود زمزمه می کنی: "دیگر پیر شده ام."
باور کن تو برای من از هر زیبایی زیباتری و از هر بزرگی بزرگتر.
پدرم همیشه در کنار من بمان تا همچنان دنیا در کف دستانم باشد.



   تمام  هستی ام تقدیم تو باد.

                                             " روزت مبارک "








طبقه بندی: پدر، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: پدر، روز پدر مبارک، روز پدر، سالروز پدر، سال های شیرین، سال های شیرین زندگی، زندگی،
[ یکشنبه 14 خرداد 1391 ] [ 07:44 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
              

سالها پیش در كشور آلمان زن و شوهری زندگی می كردند که آنها صاحب فرزندی نمی شدند. یك روز كه برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ببر كوچكی در جنگل نظر آنها را به خود جلب كرد.
مرد معتقد بود که نباید به آن بچه ببر نزدیك شد، نظر او این بود که ببر مادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر دارد. پس اگر احساس خطر می كرد به هر دوی آنها حمله می كرد و صدمه می زد. اما زن انگار هیچ یك از جملات همسرش را نمی شنید. خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش كشید و سپس دست همسرش را گرفت و گفت :
عجله كن! ما باید همین الآن سوار اتومبیل مان شویم و از اینجا برویم.
آنها به آپارتمان خود بازگشتند و به این ترتیب ببر كوچك عضوی از اعضای این خانواده ی كوچك شد و آن دو با یك دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می كردند.
سالها از پی هم گذشت و ببر كوچك در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود كه با آن خانواده بسیار مانوس بود.
در گذر ایام مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهی پس از این اتفاق دعوتنامه ی كاری برای یك ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.
زن با همه دلبستگی بی اندازه ای كه به ببری داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگی اش دور شود.
پس تصمیم گرفت، ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد. در این مورد با مسئولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزینه های شش ماهه، ببر را با یك دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و كارتی از مسئولان باغ وحش دریافت كرد تا هر زمان كه مایل بود بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.
دوری از ببر برایش بسیار دشوار بود. روزهای آخر قبل از مسافرت مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها كنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد. سرانجام زمان سفر فرا رسید و زن با یك دنیا غم دوری، با ببرش وداع كرد.
بعد از شش ماه كه ماموریت به پایان رسید وقتی زن بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند، در حالی كه از شوق دیدن ببرش فریاد می زد:
عزیزم من بر گشتم، این شش ماه دلم برایت یك ذره شده بود، چقدر دوریت سخت بود، اما حالا من برگشتم، و در حین ابراز این جملات مهر آمیز به سرعت در قفس را گشود، آغوشش را باز كرد و ببر را با یك دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش كشید.
ناگهان صدای فریادهای نگهبان قفس فضا را پر كرد:
"نه بیا بیرون، بیا بیرون! این ببر تو نیست. ببر تو بعد از اینكه اینجا رو ترك كردی بعد ازشش روز از غصه دق كرد و مرد. این یك ببر وحشی گرسنه است."
اما دیگر برای هر تذكری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی میان آغوش پر محبت زن مثل یك بچه گربه رام و آرام بود!
اگر چه ببر مفهوم كلمات مهر آمیزی را كه زن به زبان آلمانی ادا كرده بود را نمی فهمید اما محبت و عشق چیزی نبود كه برای دركش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد. چرا كه عشق آنقدر عمیق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی كه از تفاوت نوع و جنس فراتر رود.

***

از محبت خارها، گل می شود                  وز محبت سرکه ها، مل می شود.
از محبت تلخ ها، شیرین شود                   وز محبت مسها، زرین شود. 
از محبت دار، تختی می شود                   وز محبت بار، بختی می شود.
از محبت نار، نوری می شود                   وز محبت دیو، حوری می شود.
از محبت سنگ، روغن می شود                بی محبت موم، آهن می شود.
از محبت نیش، نوشی می شود                  وز محبت شیر، موشی می شود.
از محبت مرده، زنده می شود                   وز محبت شاه،بنده می شود...





طبقه بندی: داستان کوتاه، داستان واقعی،
برچسب ها: ببر کوچک، محبت، عشق، مهر و محبت، داستان، داستان واقعی، معجزه عشق، داستان زیبا،
[ جمعه 12 خرداد 1391 ] [ 05:48 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
                           

فریاد برآوردم خــــدا تنهاست

همه خندیدند،

گذشت...

دانستم مقصد بهشت بود نه خــــدا.


***********

میگن بارون رحمت الهیه ولی خدا دلش از دست ما آدما گرفته.



طبقه بندی: مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: درد، خدا، تنهایی، بهشت، خدا تنهاست، خدا یکتاست، فریاد،
[ سه شنبه 9 خرداد 1391 ] [ 12:26 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
               

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت و آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد، از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟  شاگردان جواب دادند: " 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم "
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود.
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است ؟ 
شاگردان جواب دادند: نه 
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟
در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد. 
اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید و هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!




طبقه بندی: داستان کوتاه، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: مطالب زیبا، کلاس درس، استاد و شاگرد، لیوان آب، مشکلات، داستان کوتاه، حل مشکلات، مشکلات زندگی،
[ جمعه 5 خرداد 1391 ] [ 11:31 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
         

چه سخت است از صبر گفتن و دلجویی دادن وقتی که لحظه هایت همیشه با درد آمیخته شده است.
چه سخت است امید بستن به فرداهای دور از انتظار وقتی که تنها، درد مرهم زخم هایت باشد.
میدانم چقدر سخت است وقتی صبرت را به ازای روزها تحمل رنج از دست می دهی و میدانم چه سخت است وقتی ناله های لحظه های تنهاییت را با شانه های بی کسی شب تقسیم می کنی تا حرمت اشک های پاکت را مقابل هر کس نشکنی.
آری، چه سخت است موعظه وقتی که هیچکس دردت را نمی فهمد و هیچکس نمی تواند تسکین دهنده دل خرابت باشد...

                            نمی دانم چه باید گفت
                                       ولی
            تا می توانی گریه کن، شاید دنیا شرمش بگیرد.


(مهرداد)
 
*  *  *  *  *  *

خداوند همیشه در کنار ما هست برای روزهایی که نمی توان به تنهایی قدم برداشت.



طبقه بندی: مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: تنهایی، غم دل، درد، صبر، لحظه های تنهایی، اشک، مرحم زخم، دل خراب، حرمت اشک،
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 12:06 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
        

مــــادرم!
روزهاست که انتظار این لحظه را می کشم تا ناب ترین و زیباترین کلمات را نثار وجود پاک و مبارکت کنم،
ولی افسوس
 کلمات حقیرتر از آنند که شایستگی بیان مهر تو را داشته باشند و کوچکتر از آنند که تجلی دهنده معنای حقیقی نگاه پر مهر تو باشند; نگاهی که به تمام هستی می ارزد.
مادرم باور کن چیزی در این دنیا نیست که لایق جبران و هدیه به محبت های تو باشد و باور کن هیچ چیزی در این دنیا نیست که تداعی کننده آغوش پر مهر تو باشد.


 
فقط بگذار ساده بگویم:

                       مــــادرم!                         
                                  چون تو نماز خوانده ای
                                                              خدا
                                                                    پرست شدم!


*************

مادرم هیچگاه نگاهت را از من بر ندار...




طبقه بندی: مادر، عشق،
برچسب ها: روز مادر، تبریک روز مادر، مادرم، سالروز مادر، تقدیم به مادر مهربانم،
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ] [ 06:01 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 32 :: ... 10 11 12 13 14 15 16 ...

درباره وبلاگ


ضمن عرض درود و خوش آمدگویی خدمت شما عزیزان
امیدوارم از مطالب وبلاگ رضایت داشته باشید.
و
در صورت تمایل از ارسال مطالب به ایمیل شما، لطفا در خبرنامه عضو شوید.
با تشکر

Telegram: mehrdadhabibi

۩۞۩ஜ۞۩ஜஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜஜ۩


,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`


✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
┊   ┊┊   ┊┊ ✿
┊   ┊┊  ✿✿
┊   ┊┊  
┊   ✿✿




*      *   ★     ★  ♡ 
 ★ ★   ☆  ★ *
  ♡      ★  *  ★   * ☆

موزیک

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
آخرین بروز رسانی :