مطالب زیبا و پر محتوا
با خدا باش تا دنیا برای تو باشد 
خبرنامه
نظر سنجی
شما خواهان چه مطالبی در وبلاگ هستید؟





دوستان
خبر نامه

برای عضویت در خبرنامه

بر روی لینک زیر کلیک

نمایید:

"عضویت در خبر نامه"

Delivered by FeedBurner



اتاق گفتگو

پروردگارا 

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

    

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

 



مطالب زیبا را در فیس بوک دنبال کنید 


 




طبقه بندی: پدر، مادر، شعر، عکس، عشق، مناجات، داستان کوتاه، مطالب زیبا، داستان واقعی، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان کوتاه و پند آموز، داستانک، داستان احساسی و غمگین، مطالب جالب، مطالب خواندنی،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
نظرات

    

کودکی هایم اتاقی ساده بود...

قصه ای دور اجاقی ساده بود

 

شب که می شد نقش ها جان می گرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

 

می شدم پروانه خوابم می پرید

خوابهایم اتفاقی، ساده بود...

 

قهر می کردم به شوق آشتی

عشق هایم اشتیاقی ساده بود

 

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود...




طبقه بندی: شعر، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: قیصر امین پور، کودکی، دنیای کودکی، سادگی،
[ یکشنبه 3 مهر 1390 ] [ 04:31 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

        

دوستی داشتم با دلی بزرگ، قلبی مهربان، روحی پاک.

عجب صبری داشت! چه تحملی داشت! از این زندگی... از این دنیا...

چه بغضهایی که در گلو نگاه نداشته بود! چه اشکهایی که در خود فرو نریخته بود!

همیشه می گفتمش: عجب صبری داری، کاش من هم ذره ای از صبر تو داشتم.

تا اینکه یک روز دیدمش، گفتم فلانی چه خبر؟

دیدم سر بر شانه هایم گذاشتو های های گریه کرد...

گفت: دگر طاقتم تمام شد. دلم از آدم ها خیلی گرفته...




طبقه بندی: داستان کوتاه، مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: عجب صبری داشت، عجب طاقتی داشت، صبر، مطالب زیبا، قلی مهربان، دلی بزرگ، روحی پاک،
[ سه شنبه 29 شهریور 1390 ] [ 03:50 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

سلام خدمت تمامیه دوستان گلم  که همیشه همراه و مشوق من در نوشتن مطالب این وبلاگ بودید و هستید.

میخواستم در این پست، از شما دوستای خیلی عزیزم بابت نظرهای قشنگتون تشکر کنم، که باعث دلگرمی به من واسه ادامه دادن به کارم میشه.

و یه تشکر ویژه از کسانی دارم که با انتقادات صحیحشون باعث زیبا و بهتر شدن این وبلاگ میشن. و تا به الان سعی کردم به تمامیه این انتقادات رسیدگی کنم و اونها رو به اجرا بزارم.

در اینجا از خدای بزرگ و مهربون که یار همیشگی ما هستش میخوام، همیشه دل ها و لب های شما خوبان رو هر جا که هستید شاد و خندون نگه داره.

به امید روزی که دیگه غمی تو دل ها نباشه...

دوست دار و بردار کوچیک شما

            مهرداد




طبقه بندی: متفرقه،
برچسب ها: مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
[ شنبه 26 شهریور 1390 ] [ 04:30 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

     

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: سلام
رییس پرسید: بابا خونست؟
صدای کوچک نجواکنان گفت: بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
کودک خیلی آهسته گفت: نه
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: مامانت اونجاست؟
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: نه
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: آیا کس دیگری آنجا هست؟
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: بله، یک پلیس
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: نه، او مشغول است؟
ـ مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود، پرسید: این چه صدایی است؟
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: یک هلی کوپتر
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: آنجا چه خبر است؟
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: گروه جست و جو، همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: آنها دنبال چی می گردند؟
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: من

 




طبقه بندی: طنز، داستان کوتاه، مطالب زیبا،
برچسب ها: پسرک شیطون، آتش نشان، هلی کوپتر، ریس اداره، مادر، پدر، داستان زیبا،
[ شنبه 26 شهریور 1390 ] [ 04:04 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

         

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: “عمه جان…” اما زن با بی حوصلگی جواب داد: “جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!”
زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: “عروسک را برای کی می خواهی بخری؟” با بغض گفت: “برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد.” پرسیدم: “مگر خواهرت کجاست؟” پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا”
پسر ادامه داد: “من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. “بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: “این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.”
پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: “می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!” او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: “فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است ”
من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: “این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!”
پسر با شادی گفت: “آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!”
بعد رو به من کرد وگفت: “من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟”
اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:” بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.”
چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.
فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: “کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.”
فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: “زن جوان دیشب از دنیا رفت.”
اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.




طبقه بندی: داستان کوتاه، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: عروسک، کودک، پسر بچه، گل رز، گل رز سفید، مطالب زیبا،
[ جمعه 25 شهریور 1390 ] [ 12:18 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

     

یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند. چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به ۲ قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند کدام زود تر به خواسته هایش می رسد.

نخستین چیزی که هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف کرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.ا
هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت شنا کرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.ا
بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترک کنند. صبح روز بعد مرد یک کشتی که در قسمت او در کناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد. مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم که تنها ساکن آن جزیره دور افتاده بود ترک کند.
با خودش فکر می کرد که دیگری  شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا که هیچ کدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.
هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید :
“چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟”
مرد اول پاسخ داد:
“  نعمتها تنها برای خودم است چون که من تنها کسی بودم که برای آنها دعا و طلب کردم ، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ کدام نیست ”
آن صدا سرزنش کنان ادامه داد :
“تو اشتباه می کنی او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم وگرنه تو هیچکدام از نعمتهای مرا دریافت نمی کردی”
مرد پرسید:
” به من بگو که او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟ ”
“او دعا کرد که همه دعاهای تو مستجاب شود”




طبقه بندی: داستان کوتاه، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: جزیره، دعا، کشتی شکستگان، کشتی، جزیره تنهایی، دوست، مطالب زیبا،
[ جمعه 25 شهریور 1390 ] [ 12:06 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

                   


تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه
کریسمس روز به روز بیشتر می شد. من هم به فروشگاه رفته بودم و برای
پرداخت پول هدایایی که خریده بودم ،در صف صندوق ایستاده بودم .
جلوی من دو بچه کوچک، پسری ۵ ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند .
پسرک لابس مندرسی بر تن داشت، کفشهایش پاره بود و چند اسکناس را در
دستهایش می فشرد .
لباس های دخترک هم دست کمی از مال برادرش نداشت
ولی یک جفت کفش نو در دست داشت .
وقتی به صندوق رسیدیم، دخترک آهسته کفشها را روی پیشخوان
گذاشت .
چنان رفتار می کرد که انگار گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد
صندوقدار قیمت کفشها را گفت :«  ۶ دلار » .
پسرک پولهایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد : ۳ دلار و ۱۵ سنت .
بعد رو به خواهرش کرد و گفت : « فکر کنم باید کفشها را بگذاری سر جایش… »
دخترک با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت :
« نه !نه! پس مامان تو بهشت با چی راه بره ؟ »
پسرک جواب داد : « گریه نکن ، شاید فردا بتوانیم پول کفشها را در بیاوریم . »
من که شاهد ماجرا بودم ، به سرعت ۳ دلار از کیفم بیرون آوردم و به صندوقدار دادم .
دخترک دو بازوی کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادی گفت : « متشکرم خانم …  »
به طرفش خم شدم و پرسیدم : «منظورت چی بود که گفتی :
پس مامان تو بهشت با چی راه بره ؟ »
پسرک جواب داد : « مامان خیلی مریض است و بابا گفته که ممکنه قبل از
عید کریسمس به بهشت بره ؟ »
دخترک ادامه داد : « معلم ما گفته که رنگ خیابانهای بهشت طلایی است ،
به نظر شما اگه مامان با این کفشهای طلایی تو خیابانهای بهشت قدم بزنه
، خوشگل نمی شه ؟ »
چشمانم پر از اشک شد و در حالی که به چشمان دخترک نگاه می کردم ، گفتم:
« چرا عزیزم ، حق با تو است ، مطمئنم که مامان شما با این کفشها تو
بهشت خیلی قشنگ میشه ! »




طبقه بندی: داستان کوتاه، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: کفش طلایی، بهشت، کفش بهشتی، مادر، داستان غمگین، مطالب زیبا و غمگین، مطالب زیبا،
[ پنجشنبه 24 شهریور 1390 ] [ 09:28 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

           

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد میلرزید، چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند، اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت. پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند. در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد، در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.
گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.
اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود. با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.
این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.
قدرت درک کودکان فوق العاده است. چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده، گوشهایشان در حال شنیدن. ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است. اگر ببینند که ما صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک میبینیم، این نگرش را الگوی زندگی شان قرار می دهند.

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: چرخه زندگی، داستان پیرمرد، کودک و پیرمرد، داستان تنهایی، داستان، مطالب زیبا،
[ پنجشنبه 24 شهریور 1390 ] [ 09:16 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

         

 بزرگی گفت:

 "خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری، من چون تویی دارم و تو چون خود نداری".

 راست می گفت...

آنقدر دلت از دست ما آدمها گرفته که اگر چون خود داشتی آنقدر در خلوت تنهایی با او گریه می کردی، که دنیا در زیر بغض های نترکیده ات غرق می شد...




طبقه بندی: مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: اشک خدا، گریه خدا، خدا تنهاست، شاعر راست می گفت، مطالب زیبا، امام سجاد(ع)، حضرت سجاد (ع)،
[ چهارشنبه 23 شهریور 1390 ] [ 05:03 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

    
 

بر تمام قبر های این شهر
بوسه بزن
شاید به یاد بیاوری
کجا مرا جا گذاشتی…
من در تنها ترین قبر این شهر خفته ام
صدای کلاغها را می شنوی؟
دارند برایم فاتحه می خوانند…..!!




طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: قبر، بوسه بزن، صدای کلاغها، خفته ام،
[ شنبه 19 شهریور 1390 ] [ 02:28 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 26 :: ... 10 11 12 13 14 15 16 ...

درباره وبلاگ



ضمن عرض درود و خوش آمدگویی خدمت شما عزیزان
امیدوارم از مطالب وبلاگ رضایت داشته باشید.
و
در صورت تمایل از ارسال مطالب به ایمیل شما، لطفا در خبرنامه عضو شوید.
با تشکر

۩۞۩ஜ۞۩ஜஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜஜ۩


,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`


✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
┊   ┊┊   ┊┊ ✿
┊   ┊┊  ✿✿
┊   ┊┊  
┊   ✿✿




*      *   ★     ★  ♡ 
 ★ ★   ☆  ★ *
  ♡      ★  *  ★   * ☆

موزیک
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
آخرین بروز رسانی :