تبلیغات
مطالب زیبا و پر محتوا

مطالب زیبا و پر محتوا
با خدا باش تا دنیا برای تو باشد
 عضویت در خبرنامه
نویسندگان
نظر سنجی
شما خواهان چه مطالبی در وبلاگ هستید؟





دوستان
لینک های مفید

پروردگارا 

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

    

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

 

 




طبقه بندی: پدر، مادر، شعر، عکس، عشق، مناجات، مطالب زیبا، داستان کوتاه، داستان واقعی، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان کوتاه و پند آموز، داستانک، داستان احساسی و غمگین، مطالب جالب، مطالب خواندنی، مطالب مفید، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا، مطالب زیبا و پر محتوا، داستان تاثیر گذار، مطالب تاثیر گذار، داستان زیبا و پر محتوا، مطلب غمگین، داستان خدا، داستان مادر، داستان زندگی، شعر، شعر عاشقانه، اشعار زیبا، مطالب عاشقانه، مطالب عبرت آموز، داستان زیبا، محتوا، All beautiful and full of content، مطالب زیبا و غمگین، مطالب روز، مطالب ادبی زیبا، مطالب کوتاه خدا، مطالب برای بیان احساس قلبی، مطالب زیبا برای وبلاگ،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
نظرات

              

روزگاری دو برادر در مزرعه خانوادگی شان با هم کار می کردند. یکی از آنها ازدواج کرده بود و چند فرزند داشت. اما برادر دیگر تنها زندگی می کرد.

در پایان هر روز که کار تمام می شد دو برادر هر چیزی را که به دست آورده بودند به طور مساوی بین هم تقسیم می کردند.

یک روز برادر مجرد با خودش گفت:«این درست نیست که ما همه چیز را به طور مساوی با هم تقسیم می کنیم. من تنها زندگی می کنم و به چیزهای زیادی احتیاج ندارم. اما برادرم باید خرج همسر و فرزندانش را بدهد.»

 او تصمیم گرفت هر شب یک کیسه از سهم خود را به انبار برادرش ببرد. در همین حال، برادر متاهل با خودش گفت: «این درست نیست که ما همه چیز را به طور مساوی تقسیم کنیم. من از دواج کرده ام و همسرم بعد از من می تواند از فرزندانمان نگهداری کند اما برادرم تنهاست و کسی را ندارد که در آینده از او مراقبت کند.»

 تصمیم گرفت یک کیسه از سهمش را به انبار برادرش ببرد.

 سالها گذشت و دو برادر از این که ذخیره محصولشان کم نمی شود تعجب کردند و هر چه فکر کردند دلیل آن را نفهمیدند.

 در یکی از شب های تاریک که هر دو می رفتند تا کیسه ای از سهم خود را در انبار دیگری بگذارند، به هم برخورد کردند.

 کمی به هم نگاه کردند و یکدیگر را به آغوش کشیدند.

........................................................................................................

اگر در یاد کسی باشید کسی هم به یاد شما هست.




طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان محصولی که چیزی از آن کم نمی شود،
[ یکشنبه 13 شهریور 1390 ] [ 11:44 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

                           

شیــــــــطان نشسته در کمین دلم
تا نکرده صیــــــد دلم
تو بیــــا ...




طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
[ یکشنبه 13 شهریور 1390 ] [ 11:41 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

          

گاهـی

" سکـــــــــــــــــــــــوت "

علامت رضایت نیســـت !

.
.

شـــــــــاید کســـی داره

خفـــــــــــــه می شـــــه

پـشـــــــت سنگیـــنــــیِ

یـــــــک درد...!




طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
[ یکشنبه 13 شهریور 1390 ] [ 11:38 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

            

چه حرف بی ربطیست
که مرد گریه نمی کند
گاهی آنقدر بغض داری
که فقط باید مرد باشی
تا بتوانی گریه کنی !!!




طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب پر محتوا،
[ یکشنبه 13 شهریور 1390 ] [ 11:34 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

                                               

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم
یک بار از دیار
یک بار از یاد
یک بار از دل
و یک بار از دست !




طبقه بندی: مطالب زیبا و پر محتوا،
[ یکشنبه 13 شهریور 1390 ] [ 11:33 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
       
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت: ممنونم.
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد...حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش میگفت:میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات...حتی برای دیدنمم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم... آرام آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد...دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت: نگران نباشید، پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده. شما باید استراحت کنید...درضمن این نامه برای شماست!
دختر نامه رو برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم. الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم، نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم، امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند، اون این کارو کرده بود،اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…



طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ یکشنبه 13 شهریور 1390 ] [ 05:10 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

    

خدایا می شود گاهی صدها بار مادرم را از خود می رنجانم، صدها بار به او بدی می کنم، صدها بار قلبش را می شکانم...

ولی او صدها بار مرا می خواند، صدها بار مرا مورد محبت خود قرار می دهد، دوباره برایم دعا می کند، دوباره به من لبخند می زندو بدیهایم را فراموش می کند.

حال تو ای مهربان مهربانان

                   ای آفریننده خوبی ها

                                ای آفریننده مادر

                      مرا به خاطر بدی هایم نمی بخشی...؟!

 




طبقه بندی: مناجات، مطالب زیبا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: مادر، خدا، خدای مهربان، خدای بخشنده،
[ سه شنبه 8 شهریور 1390 ] [ 04:59 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

       

سال­ها بود که فراموشت کرده­ بودم. نه یادی از تو می­کردم و نه سراغی از تو می­گرفتم. امّا تو هیچ­گاه از من غافل نبودی.
من کودکی ناتوان بودم که غافلانه دستت را رها کرده ­بودم و به این سو وآن سو می­دویدم،  و این تو بودی که هرگاه پایم می‌لغزید و در مرداب­ها سقوط می­کردم، دستت را به‌سویم دراز می­کردی و از میان منجلاب­ها بیرونم می­کشیدی. پاکیزه ­ام می­کردی و لباس­ نو به تنم می­کردی.
امّا هنوز ساعتی نمی‌گذشت که دوباره در هوس مرداب، خود را لجن­ آلود می‌کردم.
حال که روشنایی یادت بر افق­های تیره­ ی غفلتم چیره­ گشت و در پرتوی آن­ زیباییت را دیدم، دیگر نمی­خواهم به چیزی جز با تو بودن بیندیشم, می­خواهم بیایم و هرچه دارم فدایت کنم؛ ولی در پاهایم دیگر رمقی نمانده تا بیایم.
چه کنم؟ تنها سر بر دیوار بی­ کسی می­گذارم و آرام آرام گریه‌ می­کنم. می­دانم که به سراغم می­آیی. با دست­های مهربانت اشک­هایم را پاک می­کنی و می­گویی:
 


 

«غمگین مشو, دستت را به من بده و بلند شو,
کمکت می­کنم تا آرام آرام قدم برداری,
مواظبت هستم که زمین نخوری؛
فقط دستت را از دستم رها نکن»


                          

 


طبقه بندی: مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: خدا، بازگشت، تنهایی، کودک،
[ دوشنبه 7 شهریور 1390 ] [ 11:03 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 28 :: ... 10 11 12 13 14 15 16 ...

درباره وبلاگ


به وبلاگ " مطالب زیبا و پر محتوا " خوش آمدید.
امیدوارم از مطالب وبلاگ رضایت داشته باشید.
در صورت تمایل از ارسال مطالب به ایمیل شما، لطفا در خبرنامه عضو شوید.

موزیک
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب