تبلیغات
مطالب زیبا و پر محتوا
مطالب زیبا و پر محتوا
با خدا باش تا دنیا برای تو باشد 
خبرنامه
نظر سنجی
شما خواهان چه مطالبی در وبلاگ هستید؟





دوستان
خبر نامه

برای عضویت در خبرنامه

بر روی لینک زیر کلیک

نمایید:

"عضویت در خبر نامه"

Delivered by FeedBurner



اتاق گفتگو

پروردگارا 

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

    

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

 



مطالب زیبا را در فیس بوک دنبال کنید 


 




طبقه بندی: پدر، مادر، شعر، عکس، عشق، مناجات، داستان کوتاه، مطالب زیبا، داستان واقعی، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان کوتاه و پند آموز، داستانک، داستان احساسی و غمگین، مطالب جالب، مطالب خواندنی،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 02:56 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
نظرات

              


روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابه جا کند; اما هرچه می کوشید حتی نمی توانست کوچک ترین حرکتی هم به آن بدهد.

پدرش که از کنارش می گذشت، لحظه ای به تماشای تقلای بی حاصل او ایستاد. سپس رو به او کرد و گفت: « ببین پسرم، از همه توان خود استفاده می کنی یا نه؟»
پسرک با اوقات تلخی گفت:« آره پدر، استفاده می کنم.»
پدر آرام و خونسرد گفت:« نه، استفاده نمی کنی. تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم.»

.........................

پدر جزئی از وجود ما انسان هاست و تجلی دهنده قدرت و عظمت خداوند مهربان در زمین است.
پدر مخلوقیست که هر  جا تو را در حال زمین خوردن ببیند، حاضر است از خود بگذرد، تا تو در مقابلش همیشه سربلند باشی.




طبقه بندی: پدر، داستان کوتاه، مطالب پر محتوا،
برچسب ها: پدر، یک دست صدا ندارد، حامی، پشتیبان، سنگ بزرگ، داستان،
[ سه شنبه 22 آذر 1390 ] [ 10:53 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
                           
شخصی را به جهنم می بردند، در راه جهنم صورتش را برمیگرداند و به عقب خیره می شد...
ناگهان! خداوند فرمود: صبر کنید، او را به بهشت ببرید...!
فرشتگان با تعجب دلیل این کار را پرسیدند؟!
خداوند به آنها فرمود: او در راه رفتن چند بار به عقب نگاه کرد و در دلش امید به بخشش من داشت و من نیز او را بخشیدم...

و این است عظمت پروردگار عالمیان



طبقه بندی: داستان کوتاه، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: بخشندگی خدا، جهنم، امید به بخشش، بزرگی خداوند، فرشتگان، شخصی را به جهنم می بردند، داستان،
[ یکشنبه 20 آذر 1390 ] [ 09:26 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

       



باز آمد محرم...
باز آمد ماه ماتم...
باز آمد ماه خون خدا...
باز آمد صدای کاروان عشق...

...
دوباره فرصتی شد برای بندگی...
دوباره فرصتی شد برای پاک شدن...
دوباره فرصتی شد برای عاشق شدن...
دوباره فرصتی شد برای سبک شدن از دردهای دل....
و
 دوباره فرصتی شد، اشک هایمان را خرج کسی کنیم که خریدارش، مرهم تمام زخم هاست...




طبقه بندی: متفرقه، مطالب زیبا،
برچسب ها: محرم، ماه محرم، ماه عزا، ماه ماتم، ماه امام حسین، ماه خون، ماه اشک،
[ یکشنبه 6 آذر 1390 ] [ 12:41 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
                               
                                                 
خدایا! دگر، بهشتت را نمی خواهم!
                                بهشت من، همین جاست!
                                                      به زیر قدم های
مادرم...



طبقه بندی: مادر، مطالب زیبا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: مادرم، بهشت، خدا، بهشت زیر پای مادران است، مادر مهربان، بهشتم همینجاست،
[ سه شنبه 1 آذر 1390 ] [ 01:09 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

گاهی جریان زندگی، آنقدر سخت می شود که کار از توکل کردن به خدا و کمک خواستن از او می گذرد...
گاهی زمان، آنقدر سخت می گذرد، که نه دلداری، دردی را دوا می کند و نه صبر...
گاهی آنقدر تنها میشوی که حرف های دیگران، برایت پوچ و مبهم می شود...
گاهی فکر می کنی مخصوصا در بازی زمانه گرفتار شدی، طوری که دیگر راه گریزی نیست...

می دانم، آنقدر زندگی برایت سخت می شود که تنها، فکر نیستن آرامت می کند، فکر مردن...

ولی یک چیز را خوب می دانم، خداوند زمانی به فریادمان می رسد، که حتی در خیالمان هم تصور نمی کنیم،
فقط باید بخواهیم... با تمام وجود...


(مهرداد حبیبی)




طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: بازی زمانه، خدا، توکل کردن، کمک خواستن، تنهایی، جریان زندگی، گاهی زمان سخت می گذرد،
[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 11:59 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

                         

به نام خالق عشق
هیچ معشوقی اندازه ی عشق نیست و این لباس برازنده ی معشوقی نیست الا، خالق عشق.
تنها اوست صاحب عشق.
بشر بی معنویت و بی عشق، انسان وارونست، چرا که خدا "عقل را برتر، دل را میان و شکم و شهوت را پست تر آفرید"
بشر بی عقل و بی عشق، انسان وارونست و غیر قابل تحملند انسان های وارونه.
بشر امروز، انسان وارونست و از وارونگی دردمند است و خود نمی داند.
انسان ها همه محتاج دوست داشتنند...

....................................................

ای وای بر آن دل که در آن، سوزی  نیست / سودا زده ی مهر دل افروزی  نیست

روزی که تو بی عشق، بسر خواهی برد/ ضایع تر از آن روز، ترا روزی نیست

 




طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: دکتر میثاق، دکتر ابراهیم میثاق، مطالب زیبا، خالق عشق، بشر بی معنویت، انسان وارونه،
[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
                    
یک روز، غمگین در خیابان قدم می زدم...
فکر اینکه دنیا، پر از نامردیست، پر از ظلم است، سخت مرا آزار می داد.
تا اینکه در آن روز کودکی را دیدم، که با شوق و ذوقی فراوان در پی گرفتن پرنده ای می دوید، از خنده ی آن کودک خندم گرفت...
در آن روز زوج مسنی را دیدم، که پس از سالها چنان می گفتند و می خندیدن که گویی خوشبخترین آدم های روی زمینند، از شادی آنها شاد شدم...
در آن روز جوانی را دیدم، در حالی که برخی ها با بی اعتنایی از کنار کودک فقیری رد می شدند، او را به خوردن یک وعده غذا دعوت کرد، از بزرگواری آن جوان اشک شوق ریختم...
در آن روز فرزندی را دیدم، که داشت شاخه گلی را تقدیم مادرش می کرد، از خوشبختی آنها به وجد آمدم...
در آن روز خیلی ها را دیدم، فقط خوبی بود...
نه اندوهی و نه غمی، نه ظلمی و نه تحقیری...
در آن روز خدا را دیدم...
و
آن روز من هم خندیدم با تمام وجود، طوری که آسمان و زمین از صدای قهقه ی من خندشان گرفت...
و
دانستم دلخوشی هایم کم نیست، زندگی باید کرد...




طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: زندگی، پاکی، زیبایی، کودک، جوان، زوج مسن، مطالب زیبا،
[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 12:28 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

    

چه خوش بود خاطرات کودکیم
آن روزها که همش رویا به سر داشتم، همش خوش بودمو خندان، بازیگوشی می کردم، گریه هایم بر سر اسباب بازیو زمین خوردن هایم بود چون از بس به این سو و آن سو می دویدم.
چه خوش بود، خاطرات قدیمم، آن روزها که تنها دغدغه ام خوشی بود...
شاید تنها، دلیلش ندانستن بود، نفهمیدن.
نمیدانستم و فقط شاد بودم، نمی دانستمو فقط می خندیدنم...
اما، همیشه برایم سوال بود! که چرا بزرگترهایم اخم دارندو غمناک، چرا مانند من خوش نیستندو خندان؟!
چرا هر وقت مرا می بینند رویای کودکی به سر دارند، همیشه آه از جگر دارند و می گویند: " کاش من هم کودک بودم"
ولی مگر بزرگ بودن چه عیبی دارد؟! کاش من هم بزرگ بودم، آنوقت چه کارها که نمی کردم.
می گفتمو خوش بودم...
تا اینکه یک روز فهمیدم. دانستنم که بزرگ بودن چه حالی دارد...
ولی امان از آن روزی که دانستم...!
دانستم، خوردن یک لقمه نان حلال، چه منت ها که به راه دارد...
دانستم و دیدم غرورش را مقابل فرزندش شکستن چه عذابی بر تنش دارد...
دانستم، شب را گرسنه خوابیدن برای سیر کردن فرزندان یعنی چه...
دانستم، برای یک تکه نان، اعصابم را این سو و آن سو روان کردن یعنی چه...
دانستم که با حرف مردم زندگی کردن چه داغی بر دلم دارد...
دانستم که ساده بودن جایی در این دنیا ندارد...
دانستم که باید گرگ بود و درید.... دانستم که باید گرگ بود تا زندگی کرد...
دانستم، کمر خم کردن زیر بار زندگی یعنی چه، تنها شدن و تنها ماندن یعنی چه...
دانستمو دانستم...
کاش هرگز نمیدانسم...
و اما حال، دوباره رویای کودکی به سر دارم...
ولی افسوس، افسوس که دیگر فقط یک  خاطرست...



........................................................................

خارج از گود:

البته باید در نظر داشته باشیم که زندگی خود را نباید با نگاه به گذشته و افسوس، برای از دست دادن دوران کودکی و جوانی به سر کنیم...
بلکه باید، با درس گرفتن از گذشته، آینده ای بهتر بسازیم...
"ولی" باید آرزو داشته باشیم: تمامیه آدم هایی که ظلم، بی اخلاقی، خشونت و بی عدالتی را رواج میدهند و حق انسان دیگری را پایمال می کنند و برای انسان های دیگر، ذره ای ارزش قائل نیستند، "اگر" قابل هدایت نیستند... ((از عرش به فرش آیند و خداوند حقشان را کف دستشان قرار دهد...))




طبقه بندی: مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: مهرداد حبیبی، کودکی، گذشته، بزرگی، غم، خاطرات کودکی، دوران کودکی،
[ دوشنبه 23 آبان 1390 ] [ 05:02 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]




خدایا...
عجب بخشنده ای هستی!
     آنوقتی که در دنیایی زندگی می کنم پر از منت،
                     ذره ای به رخم نمی کشی بخشندگیت را
                                           و من چه زود فراموشت می کنم...




طبقه بندی: مناجات، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: خدا، خدای مهربان، بخشندگی خدا، مهرداد حبیبی، خدایا عجب بخشنده ای هستی، عجب بخشنده ای هستی، به رخم نمی کشی،
[ جمعه 20 آبان 1390 ] [ 12:24 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

                      

و خداوند شب را مایه ی آسایش قرار داد تا دردهایمان را به خواب شب بسپاریم.


ولی ای کاش شب من فردایی نداشت!


 که دوباره از سنگینی دردم طلب شبی دیگر کنم...


(مهرداد حبیبی)




طبقه بندی: مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: خداوند، شب، آسایش، مهرداد حبیبی، mehrdad habibi، درد، و خداوند شب را مایه ی آسایش قرار داد،
[ پنجشنبه 19 آبان 1390 ] [ 05:19 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 28 :: ... 10 11 12 13 14 15 16 ...

درباره وبلاگ



ضمن عرض درود و خوش آمدگویی خدمت شما عزیزان
امیدوارم از مطالب وبلاگ رضایت داشته باشید.
و
در صورت تمایل از ارسال مطالب به ایمیل شما، لطفا در خبرنامه عضو شوید.
با تشکر

۩۞۩ஜ۞۩ஜஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜஜ۩


,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`


✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
┊   ┊┊   ┊┊ ✿
┊   ┊┊  ✿✿
┊   ┊┊  
┊   ✿✿




*      *   ★     ★  ♡ 
 ★ ★   ☆  ★ *
  ♡      ★  *  ★   * ☆

موزیک

"

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
آخرین بروز رسانی :