مطالب زیبا و پر محتوا
با خدا باش تا دنیا برای تو باشد 
خبرنامه
نظر سنجی
شما خواهان چه مطالبی در وبلاگ هستید؟





دوستان
خبر نامه

برای عضویت در خبرنامه

بر روی لینک زیر کلیک

نمایید:

"عضویت در خبر نامه"

Delivered by FeedBurner



اتاق گفتگو

پروردگارا 

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

    

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

 



مطالب زیبا را در فیس بوک دنبال کنید 


 




طبقه بندی: پدر، مادر، شعر، عکس، عشق، مناجات، داستان کوتاه، مطالب زیبا، داستان واقعی، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان کوتاه و پند آموز، داستانک، داستان احساسی و غمگین، مطالب جالب، مطالب خواندنی،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 02:56 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
نظرات

 

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم، جلوی ما، یک خانواده ی پر جمعیت ایستاده بودند و به نظر می رسید پول چندانی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیزی پوشیده بودند.

بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان درباره برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهر را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: «چند عدد بلیط می خواهید؟»

پدر جواب داد: «خواهشا شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان». متصدی باجه قیمت بلیط را گفت پدر به باجه نزدیک شد و به آرامی پرسید: «ببخشید، گفتید چه قدر؟»متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و حالا فکر می کرد به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟

ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس 20 دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: «ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!» مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: «متشکرم ،متشکرم آقا.»

پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

بعد از اینکه بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم. ما آن شب به سیرک نرفتیم.




طبقه بندی: داستان کوتاه، داستان واقعی،
برچسب ها: سیرک، شبی که به سیرک نرفتیم، خانواده فقیر، پدر خانواده، لبخند، لباس کهنه، صف بلیط،
[ یکشنبه 27 آذر 1390 ] [ 04:17 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
        
 
تا میتوانی به همه محبت کن

        و هرگز از محبت کردن دریغ مکن

                      شاید کسی باشد در این دنیا 
 
                             که جانش وابسته است،
به محبت تو.



طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: محبت کردن، وابستگی جان، از محبت کردن دریغ مکن، mehrdad habibi، مهرداد حبیبی، در این دنیا،
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 09:01 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

     

تنها، تنهایی عامل نا امیدیست،

تنها، خستگی روح، عامل کناره گیریست،
و تنها، بی همزبانی عامل همٌ و غم و درد است...
 پس
دنبال کسی باش که شادی را در دلت جریان بیندازد، دردهایت را بفهمد و تو را درک کند...
دنبال کسی نباش که همیشه امیدت را نا امید کند، همیشه تو را به سخره بگیرد و از همه بدتر غرورت را زیر پا له کند...

حواست باشد، حواست باشد که بازی زمانه، گرفتار اندوهت نکند...


(مهرداد حبیبی)





طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: اندوه، تنهایی، بی همزبانی، درد و غم، خستگی روح، غرور، بازی زمانه،
[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 09:27 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

                                


مارچلو، همسر یک تهیه کننده ی تلویزیونی، در شهر لس آنجلس کالیفرنیا گم شده بود. ساعت ها، از عصر تا شب، بی هدف سرگردان بود و سرانجام از منطقه خطر سر درآورد.
 به نوبه خود متوجه وضعیت آن منطقه شد و با حالتی عصبی تصمیم گرفت زنگ خانه ای با چراغ های روشن را به صدا درآورد. مردی با لباس راحتی در را گشود. مارچلو وضعیت را توضیح داد و از او خواهش کرد برایش یک تاکسی بگیرد. اما مرد لباس پوشید، اتومبیل خودش را از گاراژ بیرون آورد و او را به هتل رساند.
مرد در راه توضیح داد: حدود پنج سال پیش ، در برزیل بودم. یک شب در شهر سائوپائولو گم شدم. حتی یک کلمه هم پرتغالی بلد نبودم، اما سرانجام یک پسربچه ی برزیلی متوجه مشکل من شد و مرا تا هتل راهنمایی کرد. " امروز، خداوند به من اجازه داد دین خود را ادا کنم. "




طبقه بندی: داستان کوتاه، داستان واقعی، مطالب پر محتوا،
برچسب ها: داستان، ادای دین، غربت، کمک، مارچلو، تهیه کننده تلویزیون، سرگردان، هتل، خداوند مهربان، پسر بچه برزیلی، زنگ خانه، مطالب زیبا و غمگین،
[ پنجشنبه 24 آذر 1390 ] [ 03:53 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

            


در یکی از شب های سرد زمستان، یک نفر با مرد فقیری برخورد کرد، مرد فقیر به سوی او دست دراز کردو صدقه خواست.
ولی آن شخص بعد از کمی جستجو در جیب هایش پولی نیافت.
فقیر همچنان خیره به او بود و انتظار می کشید و خوشحال از اینکه قرار است به او کمک شود.
آن شخص ناراحت و پریشان شد از اینکه پولی نیافته تا به او کمک کند،
در همین حال دستان سرما زده مرد فقیر را گرفت و رو به او گفت: " برادر عزیزم پولی ندارم که به تو کمک کنم، مرا ببخش "
فقیر در حالی که به او خیره شده بود، بغض کرد و گفت:
" تو بزرگترین هدیه را به من داده ای، تو مرا برادر خطاب کردی و این از همه چیز برای من با ارزشتر است "




طبقه بندی: مطالب زیبا، داستان کوتاه، داستان واقعی،
برچسب ها: مردفقیر، آدم نیکوکار، سرمای زمستان، انتظار، برادر، بزرگترین هدیه، داستان، مطالب زیباو غمگین،
[ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 01:46 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

              


روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابه جا کند; اما هرچه می کوشید حتی نمی توانست کوچک ترین حرکتی هم به آن بدهد.

پدرش که از کنارش می گذشت، لحظه ای به تماشای تقلای بی حاصل او ایستاد. سپس رو به او کرد و گفت: « ببین پسرم، از همه توان خود استفاده می کنی یا نه؟»
پسرک با اوقات تلخی گفت:« آره پدر، استفاده می کنم.»
پدر آرام و خونسرد گفت:« نه، استفاده نمی کنی. تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم.»

.........................

پدر جزئی از وجود ما انسان هاست و تجلی دهنده قدرت و عظمت خداوند مهربان در زمین است.
پدر مخلوقیست که هر  جا تو را در حال زمین خوردن ببیند، حاضر است از خود بگذرد، تا تو در مقابلش همیشه سربلند باشی.




طبقه بندی: پدر، داستان کوتاه، مطالب پر محتوا،
برچسب ها: پدر، یک دست صدا ندارد، حامی، پشتیبان، سنگ بزرگ، داستان،
[ سه شنبه 22 آذر 1390 ] [ 10:53 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
                           
شخصی را به جهنم می بردند، در راه جهنم صورتش را برمیگرداند و به عقب خیره می شد...
ناگهان! خداوند فرمود: صبر کنید، او را به بهشت ببرید...!
فرشتگان با تعجب دلیل این کار را پرسیدند؟!
خداوند به آنها فرمود: او در راه رفتن چند بار به عقب نگاه کرد و در دلش امید به بخشش من داشت و من نیز او را بخشیدم...

و این است عظمت پروردگار عالمیان



طبقه بندی: داستان کوتاه، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: بخشندگی خدا، جهنم، امید به بخشش، بزرگی خداوند، فرشتگان، شخصی را به جهنم می بردند، داستان،
[ یکشنبه 20 آذر 1390 ] [ 09:26 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

       



باز آمد محرم...
باز آمد ماه ماتم...
باز آمد ماه خون خدا...
باز آمد صدای کاروان عشق...

...
دوباره فرصتی شد برای بندگی...
دوباره فرصتی شد برای پاک شدن...
دوباره فرصتی شد برای عاشق شدن...
دوباره فرصتی شد برای سبک شدن از دردهای دل....
و
 دوباره فرصتی شد، اشک هایمان را خرج کسی کنیم که خریدارش، مرهم تمام زخم هاست...




طبقه بندی: متفرقه، مطالب زیبا،
برچسب ها: محرم، ماه محرم، ماه عزا، ماه ماتم، ماه امام حسین، ماه خون، ماه اشک،
[ یکشنبه 6 آذر 1390 ] [ 12:41 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
                               
                                                 
خدایا! دگر، بهشتت را نمی خواهم!
                                بهشت من، همین جاست!
                                                      به زیر قدم های
مادرم...



طبقه بندی: مادر، مطالب زیبا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: مادرم، بهشت، خدا، بهشت زیر پای مادران است، مادر مهربان، بهشتم همینجاست،
[ سه شنبه 1 آذر 1390 ] [ 01:09 ق.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]

گاهی جریان زندگی، آنقدر سخت می شود که کار از توکل کردن به خدا و کمک خواستن از او می گذرد...
گاهی زمان، آنقدر سخت می گذرد، که نه دلداری، دردی را دوا می کند و نه صبر...
گاهی آنقدر تنها میشوی که حرف های دیگران، برایت پوچ و مبهم می شود...
گاهی فکر می کنی مخصوصا در بازی زمانه گرفتار شدی، طوری که دیگر راه گریزی نیست...

می دانم، آنقدر زندگی برایت سخت می شود که تنها، فکر نیستن آرامت می کند، فکر مردن...

ولی یک چیز را خوب می دانم، خداوند زمانی به فریادمان می رسد، که حتی در خیالمان هم تصور نمی کنیم،
فقط باید بخواهیم... با تمام وجود...


(مهرداد حبیبی)




طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: بازی زمانه، خدا، توکل کردن، کمک خواستن، تنهایی، جریان زندگی، گاهی زمان سخت می گذرد،
[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 11:59 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 29 :: ... 10 11 12 13 14 15 16 ...

درباره وبلاگ



ضمن عرض درود و خوش آمدگویی خدمت شما عزیزان
امیدوارم از مطالب وبلاگ رضایت داشته باشید.
و
در صورت تمایل از ارسال مطالب به ایمیل شما، لطفا در خبرنامه عضو شوید.
با تشکر

۩۞۩ஜ۞۩ஜஜ۩۞۩ஜ۩۞۩ஜஜ۩


,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`


✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
┊   ┊┊   ┊┊ ✿
┊   ┊┊  ✿✿
┊   ┊┊  
┊   ✿✿




*      *   ★     ★  ♡ 
 ★ ★   ☆  ★ *
  ♡      ★  *  ★   * ☆

موزیک

"

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
آخرین بروز رسانی :